يك داستان طولاني... بي آغاز و بي پايان... يلدا براي من هم شب است و هم روز هم سياه و هم سپيد يلدا براي من خاطره است... هم گريه هم خنده... هم افسوس و هم اميد... يلدا... هنوز كنج دنج تنهايي من است... هنوز دفتر هذيانها،بدون نقطه سر خط!... شب،شب من است... گاهي ساكت و بي خط گاهي فرياد و بغض گاهي درد دل گاهي...شايد لبخند... شب يلداست امشب... نه پسته هاي خندان،نه انار هاي خونين دل! هزار راه رفته و نرفته... و كلبه اي در كويري مه گرفته! يلدايتان پر ستاره....
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:15 توسط محبت |
ای خدا
ای خدا ای خدا ای خدا
دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کوره رهی باریکه
آخر قصه من نزدیکه
این منم از همه جا وا مانده
از همه مردم دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده
ای خدا ای خدا ای خدا
عشق بی غم توی خونه
خنده های بچه گونه
به دلم شد آرزو
بازی عمرمو باختم
کاخ امیدی که ساختم
عاقبت شد زیر و رو
ای خدا ای خدا ای خدا
تو بر من ای فلک بیداد کردی
دل شاد مرا ناشاد کردی
شکستی در گلویم شوق آواز
نصیبم ناله و فریاد کردی
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 23:41 توسط محبت |
درباره وبلاگ
وقتي که تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه! همه غصه هاي دنيا توي سينه منه! توي قطره هاي بارون، ميشکنه بغض صدام! ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نميخوام! پشت اين پنجره ميشينمف و آواز ميخونم! منتظر واسه رسيدنت تو بارون مي مونم زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره منم عاشق ترم انگار وقتي بارون مي باره بعضي وقتها که مياي سر روي شونم ميزاري تمام غصه ها رو از دل من بر مي داري اما اين فقط يه خوابه، خواب پشت پنجره! وقت بيداري بازم غم ميشينه تو حنجره!
وقتي که تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه! همه غصه هاي دنيا توي سينه منه! توي قطره هاي بارون، ميشکنه بغض صدام! ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نميخوام!
بعضي وقتها که مياي سر روي شونم ميزاري تمام غصه ها رو از دل من بر مي داري اما اين فقط يه خوابه، خواب پشت پنجره! وقت بيداري بازم غم ميشينه تو حنجره